تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 خرداد 1388

پریروز داشتم برای چندمین بار فیلم  Gangs of New York را می‌دیدم. تکه زیر را از فایل زیرنویسش درآوردم!

-Excuse me one moment. Monk's already won by 3000 more votes than there are voters.
-Three? Make it 20, 30. We don't need a victory. We need a Roman triumph!
- But we don't have any more ballots.
- Remember the first rule of politics:The ballots don't make the results,the counters make the results. Keep counting.


شنبه 19 اردیبهشت 1388

داشتیم برگه‌های میان‌ترم اقتصاد کلان ۱ رو صحیح می‌کردیم که اس‌ام‌اسی آمد که:


اگه روی درآمد دهک اول مالیات ببندن از گرسنگی می‌میرن! یه کم تو برگه تصحیح کردن رعایت حال ما رو هم بکنید. به سهیل هم بگو مخلصیم!

پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388
آخرین نادیده‌ی تهران

خیابان مطهری را که می‌شناسید! این‌که یازده شب به بعد هم مرکز چیست را هم احتمالاً می‌دانید! واقعیت‌ش را بخواهید خیلی وقت است دیدن زنانی که برای کار شبانه کنار خیابان آمده‌اند برایم عادی شده است، ولی امشب آخرین شنیده‌ی نادیده راجع به تهران را دیدم!


ساعت یازده و پنج دقیقه بود که سر مطهری می‌خواستم سوار تاکسی شوم که یکی از همین‌ها را دیدم که آمد و کمی جلوتر ایستاد، راستش تعجب کردم چون این‌ها معمولاً سر تقاطع‌ها (جایی که ملت برای تاکسی می‌ایستند) نمی‌ایستند، بعدش به نظرم آمد که قیافه‌اش یک مقداری مشکل دارد، با وجود آن همه آرایش قیافه‌اش خیلی زنانه نبود، سوار تاکسی که شدم کمی دقیق‌تر که شدم شک کردم که پسر باشد که لباس زنانه پوشیده است راستش هیکلش اصلاً زنانه نبود! تا این‌که مسافر بعدی سوار شد و با تعجب پرسید پسر است؟ که سریعاً همه به این نتیجه رسیدند که پسر است.


البته چون قبلاً فیلم مستند ترنس‌سکسوال‌ها در ایران (یا یک همچین چیزی) را دیده بودم خیلی تعجب نکردم!!! شاید این یکی هم ترنس بود! شاید هم نبود!
شنبه 22 فروردین 1388

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های تیپ روشن‌فکری در ایران (و شاید جاهای دیگر دنیا) مذموم شمردن پیش‌داوری است و در نتیجه نوشتن در دفاع از پیش‌داوری به معنی تاریک‌فکری! خواهد بود. مشکلی با اینکه روشن‌فکر محسوب نشوم ندارم پس بپردازیم به بحث پیش‌داوری.

۱. پیش‌داوری در اصل تعمیم دادن یک ویژگی شخص به ویژگی‌های دیگر اوست. ما با دیدن ریش پرپشت یک شخص فکر می‌کنیم او مذهبی است. در حالی که ریش یک ویژگی ظاهری و مذهبی بودن یک ویژگی باطنی است. یک آدم مذهبی می‌تواند ریش نداشته باشد و یک ریشو می‌تواند لامذهب باشد.

۲. ما پیش‌داوری می‌کنیم چون فکر می‌کنیم رابطه‌ای بین ویژگی ظاهری و ویژگی باطنی وجود دارد.

۳. این تفکر ما در مورد رابطه‌ی دو یا چند ویژگی از تجارب ما در گذشته به دست آمده است. ما چون دیده‌ایم اکثر مذهبی‌ها ریش دارند و اکثر کسانی که ریش دارند مذهبی هستند فکر می‌کنیم رابطه‌ی مهمی بین مذهبی بودن و ریش داشتن وجود دارد.

من از پیش‌داوری دفاع می‌کنم. فرایند پیش‌داوری در واقع یک فرایند برآورد آماری ذهنی است. اگر فرض کنیم دیدگاه‌های مذهبی یک فرد را بتوان در یک محور یک بعدی نشان داد که یک انتهای آن نهایت مذهبی بودن و انتهای دیگر آن نهایت لامذهبی است هر فردی در یک نقطه از این خط قرار دارد. ما در صورتی که نیاز داشته باشیم بدانیم این فرد کجای این خط قرار دارد می‌توانیم دو کار انجام دهیم:
الف. مشاهده‌ی مستقیم: ببینیم این شخص کجای خط قرار دارد، در مثال مذهبی بودن شاید بتوانیم با بحث‌های مذهبی در طول زمان این نقطه را بیابیم. در مورد بسیاری از ویژگی‌ها این فرایند غیر ممکن و در مورد بسیاری دیگر سخت، زمان‌بر و یا هزینه‌بر است.
ب. محاسبه‌ی امید شرطی: بر اساس تجارب گذشته می‌دانیم رابطه‌ای قوی بین دو ویژگی وجود دارد. می‌دانیم داشتن یک ویژگی لزوماً به معنی داشتن ویژگی دیگر نیست ولی بهترین نتیجه‌ای که می‌توانیم در مورد ویژگی‌ای که دسترسی به آن آسان نیست قضاوت بر اساس ویژگی‌های بارز شخص است. هر چه از ویژگی‌های در دسترس بیشتری استفاده کنیم خطای بررسی ما کمتر خواهد بود ولی این بدین معنی نیست که خطا نخواهیم داشت. ایرادی که به پیش‌داوری وارد است هم معمولا بر پایه‌ی همین خطاست.

بیشتر مواقع دسترسی به حالت الف اگر غیر ممکن نباشد انقدر هزینه‌اش بالاست که نمی‌ارزد! در نتیجه همان پیش‌داوری راه بهینه است!!

* یک مثال خاص در این مورد می‌تواند پیشنهادی در مورد ازدواج باشد: به هیچ وجه با دختر یک معتاد ازدواج نکنید! دختر یک معتاد ممکن است خودش آدم خوب، درست و به درد بخوری (از لحاظ ازدواج) باشد ولی احتمالش کم است! البته می‌دانم که این مساله باعث می‌شود زندگی برای دختر آن معتاد سخت باشد ولی چه می‌شود کرد، دنیا به هیچ وجه عادلانه نیست. اگر عادلانه بود من و شما به اینترنت دسترسی نداشتیم! و شما نمی‌توانستید این نوشته‌ی مرا بخوانید!

دوشنبه 14 بهمن 1387

۱۰ سال پیش دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۷۷ ساعت ۳ بعد از ظهر کلاس فوق‌العاده‌ی ادبیات داشتیم. توی آن مدرسه‌ی آخر طالقانی کنار اتوبان سال سوم راهنمایی می‌خواندیم و این کلاس‌های فوق‌العاده از این بابت بود که مبادا آزمون ورودی دوره‌ی دبیرستان سمپاد را که ما بهش آن موقع‌ها امتحان مقطع می‌گفتیم بیافتیم.
من آن موقع‌ها هم همچین درس‌خوان نبودم. آن موقع‌ها هم هیچ‌وقت شاگرد اول کلاس نبودم و ...
سر کلاس معلم ادبیات‌مان که خیلی‌ها کشته‌مرده‌اش بودند، معلمی که کلی ادعا داشت، معلمی که در کنار معلم زبان‌مان به عنوان معلمان محبوب محسوب می‌شدند، جمله‌ای روی تخته‌ی سبز کلاس‌مان نوشت. جمله‌ای که بعد از ۱۰ سال از حافظه‌ی من بدحافظه پاک نشده است:
بهتر است موضوع را تمام کنیم.
باید ترکیبش می‌کردیم. نکته‌ی سوال هم اینجا بود که کل عبارت «موضوع را تمام کنیم» مسندالیه جمله‌ی اول بود. همین و بس.
دو کلاس سوم الف و سوم ب باهم یک‌جا جمع شده بودیم. بچه‌ها طبق معمول سریعا به صف ایستادند. آقای مجید (معلم‌مان که فامیلی‌اش را نمی‌گویم) خودکار قرمز را دستش گرفته بود و تند تند دفترهای بچه‌ها را خط می‌زد که یعنی اشتباه است.
تا این که نوبت رسید به پیام. پیام شاگرد اول کلاس‌مان بود. دانش‌آموزش باهوش و درضمن فعالی بود. بعدترها رتبه‌ی خوبی در کنکور آورد و برق شریف قبول شد. بعدترها اپلای کرد و از ایران رفت.
نوبت پیام که رسید، آقای مجید که جواب درست را دید، یک چنان نعره‌ی شادی‌ای کشید که کل کلاس یک لحظه ساکت شد. (فکر کنید وقتی این همه آدم صف می‌ایستند چه سر و صدایی در کلاس برقرار است). آقای مجید عادت داشت به جای مثبتی که آن روزها رسم مدرسه‌مان بود بیست بدهد. این بیست سر کلاس‌های رسمی مدرسه تعارفاتی حساب می‌شد تا بیست حسابی. شاید اگر کسی چهار پنج تا از این بیست‌ها داشت می‌توانست نیم‌نمره‌ای را آخر ترم (بله آخر ترم) اضافی بگیرد. ولی بیست سر کلاس‌های فوق‌العاده به هیچ دردی نمی‌خورد، شاید همان لذت شنیدن فریاد بیست آقای مجید.
بعد از اینکه نمره‌ی بیست پیام توی دفترش ثبت شد، آقای مجید دوباره شروع کرد به خط کشیدن دفترها، تا اینکه باز صدای بیست آقای مجید کل فضای کلاس را گرفت. این‌باز نوبت رضا بود. رضا شاگرد زرنگ کلاس ب بود. نمی‌دانم شاگرد اول بود یا نه. رضا آدمی استثنایی بود. استعداد عجیبی داشت. خفن زبان انگلیسی بود. ریاضی‌اش فوق‌العاده بود و سعی نمی‌کرد جواب یک مساله‌ی خاص را یاد بگیرد بلکه می‌خواست بفهمد کسانی که مساله‌ای را حل می‌کنند چگونه می‌اندیشند که موفق به حل مساله می‌شوند (این را بعدها موقعی که از من سوال برنامه‌نویسی کرده بود فهمیدم). رضا بعدترها کنکور خیلی عالی‌ای نداد (به نسبت خودش) دانشکده‌ی فنی تهران قبول شد و بعدترها بعد از یک یا دو ترم مرخصی، انتقالی‌اش را گرفت به تبریز. بعدها شنیدیم ازدواج کرده است.
در هر صورت رضا آن موقع‌ها درس‌خوان بود. گویا هنوز از دنیا نبریده بود (بعدها معلم هندسه‌مان بهش گفت تو از دنیا بریده‌ای ولی به جای عالی‌تری هم وصل نکرده‌ای!!!). هر چه بود معلم‌ها می‌شناختنش.
رضا هم بیستش را بعد از فریاد شفاهی! به صورت کتبی توی دفترش دریافت کرد و رفت سر جای خودش نشست.
باز روند خط کشیدن آقای مجید روی دفترهای بچه‌ها شروع شد. تا نوبت به من رسید. آقای مجید جواب مرا توی دفترم دید، رویش خط نکشید، با لحن آرامی گفت:«بو دا بیست اولار» : «این هم بیست می‌شود». رفتم و سر جایم نشستم.
چیزی نگفتم. حدس زدم احتمالا نکته‌ی اصلی سوال را درست نوشته‌ام ولی مثل همیشه سر جزئیات دیگر اشتباه کرده‌ام.
نشستم و منتظر ماندم. وقتی آقای مجید بقیه‌ی دفترها را هم خط زد و همگی سر جایشان نشستند، خودش جواب سوال را روی تخته نوشت. من اشتباه کرده بودم، نه در حل سوال، در حدس زدنم در مورد اشتباه! جوابی که آقای مجید روی تخته نوشت حتی یک ویرگول با جواب من فرق نداشت. حتی ترتیب نوشتن، ترتیب خط کشیدن‌ها و ....
چیزی نگفتم، از بچگی یادمان داده بودند اعتراضی به بزرگ‌تر از خودمان نکنیم. آن هم آقای مجید مگر می‌شد این شخص عزیز اشتباه کند. حتی اگر اشتباه هم می‌کرد نباید چیزی می‌گفتیم. نشستم و تا آخر جلسه هیچ نگفتم. حتی از آن بچه سوسول‌هایی نبودم که برگردم خانه گریه کنم!
چیزی نگفتم و همچنان این جمله جلوی چشمانم هست: بهتر است موضوع را تمام کنیم.

بعدها با خودم فکر می‌کردم شاید آقای مجید فکر کرده من تقلب کرده‌ام، شاید هم همین طور فکر کرده! هر چه باشد من شاگرد اول که کلاس که سهل است شاگرد پنجم کلاس هم نبودم، نمی‌دانم. نمی‌دانم جداً بهتر است موضوع را تمام کنم؟

الان بزرگ‌تر از آن شده‌ام که کینه‌ای از معلم ادبیات سوم راهنمایی‌ام داشته باشم ولی هرگز از او به عنوان معلم خوب یاد نخواهم کرد.

شنبه 5 بهمن 1387

منو از تنم بگیرید، تو ترانه‌هام می‌مونم...

خدا رحمت‌ش کند.

چهارشنبه 2 بهمن 1387

و اما شما پیدا کنید ربط پست قبلی را به انتخابات که توی عنوان یادداشت وارد شده!

چهارشنبه 2 بهمن 1387

من نمی‌دانم ما چرا انقدر احمقیم که قرار است توی تلویزیون‌مان کسی قرار است بیاید سیاست‌ّای اقتصادی دولت نهم یا قبل‌ترها را نقد کند، توی مملکتی که انتقاد در مورد مزخرف‌ترین موضوع دنیا (فوتبال!) این همه دردسر داشته باشه و ممنوع و محدودش کنن خدا به حال اقتصادش برسه!



برنامه‌های اقتصادی تلویزیون سوهان روح آدم هستند. نگاهشان نکنید اگر اقتصاد بلد نیستید گمراه می‌شوید و اگر چیزی می‌فهمید روانی! (برداشته برای بررسی اینکه چرا ملت ما کالای خارجی خیلی مصرف می‌کنند و چرا مصرف‌گرا هستند یه روانپزشک آورده باهاش مصاحبه می‌کنه) مردک به جای دیوونه جلوه دادن مردم برو ببین ایراد کار کجاست!!!!


امروز خیلی قاطی‌ام شاید به خاطر خراب کردن امتحان کلان باشه. (البته من اون سوالایی که کامل ننوشتم هیچ وقت حاضر نیستم به روشی درس بخونم که اونا رو بنویسم!!) هر چند بعدش امتحان بین‌الملل بد نبود.

یکشنبه 8 دی 1387

این شاید آخرین پیام از طرف تعدادی دانشجو باشد. ما این جا در کلاس در سرمای شدیدی به دام افتاده‌ایم. ارسال تعداد کافی پتو و دیگر ادوات ضروری زندگی شاید بتواند زندگی ما را نجات دهد!

دوشنبه 25 آذر 1387
Ships are safe in harbor, but they were never meant to stay there.


چهارشنبه 22 آبان 1387

چند وقتی است چیزی ننوشته‌ام. سرم خیلی شلوغ است. اول ترم که کلاس‌های فشرده‌ی خرد پیشرفته‌ی پروفسور صبوریان، بعدش هم الان کلاس‌های فشرده‌ی پروفسور آندولفاتو (تئوری پول) سرمان را گرم کرده.

خلاصه اینکه این ترم سوم خیلی ترم شلوغی است برایم با ۹ واحد درس و دو تا حل تمرین و وقت بلاگیدن ندارم. 

خبر جدید اینکه من هم به جماعت عینکی‌های جهان پیوستم!  

خوش باشید و به قول مزدک شاد زید!

دوشنبه 22 مهر 1387

بعضی از دوستان فکر کرده‌اند این که نوشته‌ام دزدی نکنیم و این‌ها یعنی اینکه من الان همه‌ی کپی‌رایت دنیا را دارم رعایت می‌کنم!

خوب واقعیت چیز دیگری است! همه‌ی این کتاب‌هایی که ما می‌خوانیم! همه‌ی فیلم‌هایی که می‌بینیم، اکثر موسیقی که گوش می‌دهم و ....

نرم‌افزار هنوز هست چیزی که موقع نصب سریال دزدی برایش وارد می‌کنم (STATA) ....

ولی سعی‌ام این است که این‌ها کمتر شوند.

فکر نمی‌کنم این سعی کردن بد باشد!!

شنبه 19 مرداد 1387

اگر گذارتان به این وبلاگ افتاده نظرتان را راجع به دزدی نرم‌افزار بدهید چون من واقعا حیران مانده‌ام. یعنی اینکه من تصمیم گرفته‌ام از این به بعد نرم‌افزار ندزدم انقدر عجیب است؟

راستش هر کدام از دوستانم که ماجرا را می‌فهمد مرا مورد لطف واژه‌ی ...خل قرار می‌دهد. همه‌شان می‌گویند وقتی می‌توانی مفت با نرم‌افزاری که قفلش را شکسته‌اند کار بکنی چه کاری است که دنبال نرم‌افزارهای مفت و یا آزاد بگردی! این مگر همان دزدی نیست؟ مگر همین آدم‌ها موقع حرف کلی راجع به اخلاقیات آدم را نصیحت نمی‌کنند؟

کاری به آن‌هایی که می‌گویند از دنیا باید به بهترین شکل ممکن استفاده کرد حتی اگر آن بهترین شکل ممکن دزدی باشد ندارم، مرام‌شان این است و ایرادی به اجرا وارد نیست. من از دوستانی گله دارم که ادعای دین‌شان می‌شود.

ای دوستی که اگر رفتی خارج نمی‌خواهی گوشت خوک بخوری! ای آن کسی که معتقدی فلان‌کسک به خاطر نماز نخواندن قرار است برود جهنم! بابا دزدی که شاخ و دم ندارد. یا مشکلی با دزدی نداری که هیچ. اصلا تاییدت هم می‌کنم! یا اگر با دزدی مشکل داری نباید علناْ کسی را که نمی‌خواهد دزدی کند مسخره کنی.

چهارشنبه 9 مرداد 1387

دیکشنری‌هایی که برای StarDict دانلود می‌کردید به فرمت GZIP فشرده شده بودند که ویندوز خود قادر به باز کردن آن‌ها نیست و نیاز به یک نرم‌افزار دیگر دارید. می‌دانم WINRAR را می‌شناسید ولی برای استفاده از آن مجبور به دزدی هستیم.

برنامه‌ی 7-ZIP برنامه‌ای است که قادر به خواندن اکثر فرمت‌های فشرده‌سازی از جمله RAR است هر چند نمی‌تواند خود به این فرمت فشرده‌سازی کند. توصیه‌ی من فشرده‌سازی به فرمت معمول ZIP است که تمام نرم‌افزارهای فشرده‌سازی آن را می‌شناسند.

تصویری از برنامه‌ی فشرده‌سازی 7-ZIP

7-ZIP را از اینجا دانلود کنید.

جمعه 4 مرداد 1387

دیکشنری بابیلون که معرف حضور هست! خوبی‌اش چیست؟ اینکه می‌شود دیکشنری‌های مختلفی برایش نصب کرد! دردسر دزدی‌اش را که همه واردید؟ نگذارید به اینترنت وصل شود که می‌فهمد دزدیم و وای به حال‌مان می‌شود!


دیکشنری StarDict یک نرم‌افزار با لیسانس GPL است که خلاصه‌اش برای ما این می‌شود که استفاده‌اش برای ما رایگان است. این نرم‌افزار روی ویندوز و لینوکس قابل نصب است و فایل نصب‌ش را از این آدرس می‌توانید بگیرید: http://stardict.sourceforge.net/download.php


دیکشنری پیش‌فرض نصب شده WordNet است که واژه‌ها را به شکل جالبی به هم مرتبط می‌کند (همان طور که در شکل مشخص است).


دیکشنری‌های بسیار دیگری نیز می‌توانید برای این نرم‌افزار از آدرس http://stardict.sourceforge.net/Dictionaries.php بیابید. من حتی گویا یک جایی خواندم فایل‌های دیکشنری بابیلون را هم می‌توان به طریقی در این دیکشنری استفاده کرد. هر چند به نظرم با وجود این همه دیکشنری نیازی به این کار نباشد. دیکشنری‌هایی را که از سایت مذکور دانلود می‌کنید باید از حالت فشرده درآورده و سه فایل درونشان را تحت یک فولدر در داخل فولدر dic در جایی که نرم‌افزار نصب می‌شود کپی کنید. (یک چیزی مثل "C:\Program Files\StarDict\dic")


البته دیکشنری WordNet که خود به شکل پیش‌فرض نصب می‌شود خیلی کامل است.


تصویری از دیکشنری StarDict


دیکشنری‌های معروفی چون Oxford Advanced Learner's Dictionary، Longman Dictionary of Contemporary English و Merriam Webster 10th Dictionary نیز در بین دیکشنری‌های قابل نصب مشاهده می‌شوند که در صورت شکایت صاحبان حق کپی این کتب، دیگر قادر به دانلودشان نخواهیم بود.


* در شکل بالا واژه‌ی bill جستجو شده است که گره‌های متفاوتی برای معانی مختلف نشان داده می‌شود رنگ گره‌ها نقش ساختاری (فعل، اسم، صفت) را مشخص می‌سازند. من ماوس را روی گره مشترک با واژه‌ی note نگه داشته‌ام که همانطور که می‌دانید معنی مشترک این لغات که هر کدام معانی بسیاری دارند اسکناس بانکی است.


 

جمعه 4 مرداد 1387
از آن جایی که دو صد گفته چون نیم کردار نیست، و به جای غر زدن بهتر است راه‌حل ارائه کنیم، و از آن جایی که من غرهایم را زده بودم نوبت به این می‌رسد که پیشنهاد بدهم به جای دزدی نرم‌افزار چه کار کنیم. چاره‌ی کار در نرم‌افزارهای مجانی است که طی سری نوشته‌های «دزد نباشیم» به آن‌ها خواهم پرداخت.
جمعه 4 مرداد 1387
من اصولاً آدم فراموش‌کاری هستم، ولی فراموش کردن بعضی چیزها سخت است، خیلی سخت.
جمعه 4 مرداد 1387
وبلاگ گنجینه در یکی از مطالبش چندتا عکس از تذکرات گشت ارشاد گذاشته و گفته‌اند:
البته من بین این عکس ها قبول دارم که یکی دوتاشونو دیگه واقعا باید می گرفتن...ولی به نظر من بقیه اش همون قضیه ی خشک و تری هستند که با هم می سوزن...
(برای دیدن همه‌ی عکس‌ها و توضیحات: گنجینه - مبارزه با بدحجابی!!! )

من در نظرات وبلاگ‌شان گفته‌ام:
من نفهمیدم اینی که گفتین این دو تا رو باید می‌گرفتن جدی بود یا شوخی. اگه که جدی گفتین توصیه می‌کنم تو دیدتون به ماجرا یه ریویو کلی داشته باشین.
این دو نفر شاید از نظر شما یا هر کس دیگه‌ای خیلی خاص لباس پوشیدن ولی اصل قضیه اینه که نظر من یا شما یا هر کس دیگه‌ای نباید در مورد لباس پوشیدن افراد مهم باشه.
چرا فکر می‌کنیم از بقیه بیشتر حالیمونه؟ به چه حقی باید برای کسای دیگه تصمیم بگیریم؟

ایشان برای من پیغام گذاشته‌اند:
سلام دوست عزیز.ممنون که به وبلاگ ما سر زیدی و نظر هم دادی...
(به شوخی عرض می کنم) که نظر شما من رو یاد مثلی انداخت که ملایی بر روی منبری احکام می گفت و همسرش که پای منبر بود بعد از رسیدن به خونه شروع به انجام آنها شد...(از جمله بریدن تکه ی نجس شده ی فرش که خود ملا روی منبر گفته بود...) و وقتی ملا به خانه رسید و فرش پاره را دید شروع به قیل و قال کرد که احکام و قوانین و هنجار برای همسایه خوب و برای ما بد است...
سوال شما رو از خودتان بپرسم...
چرا فکر می کنیم از دیگران بیشتر می فهمیم و برایشان هنجار می سازیم در حالی که خودمان دیگران را از آن منع می کنیم؟؟؟؟؟؟
(امیدوارم که باعث رنجش نشده باشم).
موفق باشی


تفاوت نظر من با نظر ایشان چیست؟

نظر من در راستای حمایت از آزادی افراد است تا جایی که آزادی افراد دیگر را محدود نکند.
نظر ایشان در راستای محدود کردن آزادی دیگران.

نتیجه‌ی نظر من در حالت مطلوب اینست که عقاید خودشان در زمینه‌ی دستگیر کردن افراد را عوض کنند.
نتیجه‌ی نظر ایشان در حالت مطلوب ایشان دستگیر شدن افراد است.

من فکر نمی‌کنم بیشتر از ایشان می‌فهمم ولی نمی‌دانم استدلال ایشان برای دستگیر کردن آن دو نفر چیست؟
سه شنبه 1 مرداد 1387
 جامعه‌ی باز و اخلاق را از پویا جبل عاملی در سایت رستاک بخوانید. راجع به این گزاره مخالفان لیبرالیسم که جامعه‌ی لیبرال با سقوط اخلاقی افرادش سقوط می‌کند بحث کرده و آن را به چالش کشیده است.
سه شنبه 1 مرداد 1387
یکشنبه 30 تیر 1387

خیلی وقت‌ها با موزیک‌های شاد راک و این‌ها و ضرب‌آهنگ‌هایی که دارد به هیجان می‌آییم و به اصطلاح حال می‌کنیم!

ولی هیجانی که موسیقی کلاسیک به ادم می‌دهد غیر قابل وصف است! من قطعه‌ی The Barber of Seville از Rossini را می‌پرستم!

پ.ن. البته موسیقی کلاسیکی که هیجان‌انگیز نباشد زیاد حال نمی‌کنم! همین است که من از موتزارت بیشتر لذت می‌برم تا بتهوون، راستش را بخواهید اصلاً پایه‌ی بتهوون گوش کردن نیستم!

سه شنبه 25 تیر 1387

دیروز توی دانش‌گاه داشتیم با یکی از هم‌کلاسی‌ها صحبت می‌کردیم که دختری آمد سمت من و دو بطری نوشابه و آبمیوه آورد که می‌شود این‌ها را برای ما باز کنی! البته خوب واقعا سخت بود بازکردن‌شان و من یکی را باز کردم و آن یکی را این هم‌کلاسی‌م باز کرد. برای من که ماجرا خنده‌دار نبود ولی برای برخی گویا دیدن همچین چیزهایی خنده‌دار است، این که دخترها از پس باز کردن خیلی چیزها برنمی‌آیند.


این وسط باید به چه کسی خندید؟ به دختری که توانایی جسمی‌اش کمتر از توی پسر هست؟ اصلاً چه کسی گفته معیار قدرت تو هستی؟ اگر دخترها سخت‌شان است بالای 10 کیلو بردارند تو مطمئنا 100 کیلو زیادی‌ات است. این وسط چه کسی تعیین می‌کند نتوانستن برای 10 کیلو خنده‌دار است و برای 100 کیلو نه!


این وسط فقط باید به آن مهندس در پیتی خندید که موقع طراحی، زور خودش را در نظر گرفته نه زور بقیه را.


کار خودروسازی خنده‌دار است که چرخ‌هایش را نمی‌توان با قدرت متوسط زنانه باز کرد و بست. این‌جای موضوع خنده‌دار است که مهندسان فکر می‌کرده‌اند تمام رانندگان خودرو‌ مرد خواهند بود.



پ.ن.
میثم در قسمت نظرها نوشته:
این پستت به نظر من یکی که علیرغم داشتن برچسب غیراقتصادی یه پست کاملا اقتصادی! بود و اشاره به اقتصاد شدیدا غیررقابتی ایران داشت. در واقع فقط در یک اقتصاد دارای رقابت پایینه که چنین تولیدکننده های درپیتی! میتونن در بلند مدت دوام بیارن.

من هم برچسب پست را عوض کردم!

راستی میثم یه پست مفصلی در مورد طرح تحول اقتصادی نوشته که ببینینش خوب است! حتماً ادامه مطلب‌ش را هم بخوانید.

پ.ن. 2
راستش اصل ایده‌ی این پست مربوط به اون دوستی بود که باهاش بودم. گفتم بعدا نگید کپی‌رایت و اینا!
دوشنبه 24 تیر 1387

یک بنده خدایی برای پست همه‌ی ما دزدیم یک کامنتی گذاشته بود به متن زیر که من اشتباهی موقع پاک کردن تبلیغاتی که همان‌جا گذاشته بودنند پاک‌ش کردم.

سلام
1- این دزدی نیست بلکه مالخری از قفل شکنهای چینی و ... است!
2- فکر می کنم عکس این حالت هم صحیح است و به گونه مشابهی محصولات طبیعی این مملکت را به گونه ای ارزان می خرند و می برند.

جواب من:

۱. فکر نمی‌کنم مال‌خرها آدم‌های شریفی باشند!
۲. محصولات طبیعی این مملکت قیمت‌ش در یک بازار اتفاقا نارقابتی  (اوپک که معرف حضور هست) و به نفع فروشنده‌هایش تعیین می‌شود. اگر نمی‌خواهیم می‌توانیم نفروشیم! فروش نفت و دیگر محصولات کشور ما به رضایت ما فروخته می‌شود و هیچ وقت از ما نیامده‌اند بدزدنشان!

 

این مفاهیم هنوز توی ذهن ما جا نیافتاده که فرق دزدی با غیر دزدی چیست؟؟؟

 

پ.ن: فکر می‌کنم بهانه‌ی مال‌خری تقریبا معادل همان چیزی است که من راجع به سنتوری گفته بودم! خوب اعتراف می‌کنم من سنتوری را از سازنده‌اش با همکاری کسی که فیلم را درآورده و کسی که کپی‌اش کرده و کسی که سرچهارراه به من فروخته دزدیده‌ایم، یا آن‌ها دزدیده‌اند و من مال‌خری کرده‌ام

دوشنبه 24 تیر 1387

این روزها تنها هستم! بعضی موقع‌ها می‌شود موبایل‌م توی اتاق است و من یک روز کامل نرفته‌ام این اتاق. بعد که می‌روم برش می‌دارم می‌بینم دریغ از حتی یک پیامکی! اونجاست که به خودم می‌گم: «هیش‌کی منو دوس نداره!»

این را داشته باشید!

 فکر کن یک روز می‌روم دانش‌گاه، عجله‌ای که از خانه می‌آیم بیرون، موبایل‌م را یادم می‌رود بر دارم! ظهر که برمی‌گردم 600 تا میسدکال و مسیج و غیره دارم (حالا این غیره‌اش چیه خودم هم نمی‌دانم!)

 

دوشنبه 24 تیر 1387

بعضی وقت‌ها می‌خواهم بعضی چیزها را که اینجا می‌نویسم یک مقداری سانسورش کنم! نه اینکه همکلاسی‌ها هم آدرس‌ش را می‌دانند!

ولی نگاه که می‌کنم درست است شاید بعضی وقت‌ها خیلی به سبک صدا و سیما حرف نزده‌ام ولی خوب چیز بدی هم نگفته‌ام!

وقتی این وب‌گذر را می‌بینم خیالم راحت می‌شود! کسی اینجا را نمی‌خواند (درست! شما می‌خوانید!!) که نگران باشم!

 

و اما چند چیز در مورد وبلاگ:

  1. من در این وبلاگ اگر غیراقتصادی بنویسم که رویه‌ی خاصی ندارند و فقط شاید کمی تابوهای خیلی ضایع را مقداری بشکنند! (شکستن که نه شاید کمی خط خطی کنند!)
  2. من اگر اقتصادی بنویسم خوب محدود است به علم‌م و از آن‌جایی که علم‌م آن‌چنان هم زیاد نیست پس ممنون می‌شوم اگر ایرادات را حتما متذکر شوید!
  3. من در این وبلاگ کاری به سیاست ندارم. به چند دلیل! یک این که کلا سیاست برایم جذاب نیست! دوم این که دنبال دردسر نمی‌گردم.
  4. با توجه به اشتباهات مکرری که در حیطه‌ی اقتصاد کشور دیده می‌شود، شاید برخی نوشته‌هایم حساسیت‌برانگیز باشند، مطمئنا هدف من براندازی و غیره نیست! من با تمام انتقاداتی که به نظام فعلی ایران وارد از آن حمایت می‌کنم! اگر هم دخالتی در قضیه بکنم بیشتر در راستای این است که بهتر و پایدارتر شود! البته حکومت جمهوری اسلامی ایران به شدت با ایده‌آل‌های ذهنی من ناهمگون است ولی دلیل‌ش به جمهوری اسلامی برنمی‌گردد به ملت ایران برمی‌گردد.

 

دوشنبه 24 تیر 1387

تلفن را برمی‌دارم، می‌گوید مجید می‌شود دختر باکره‌ای را با رضایت پدرش صیغه (عقد موقت) کرد؟

من از کی ملا بودم خبر نداشتم؟

پ.ن: آره خوب می‌شود! چرا نشود؟

یکشنبه 23 تیر 1387

فکر کنید توی یک جمعی گیر افتاده‌ام که همه‌شان زن هستند و شاید یک یا دو دختر! اجباری است و راه فراری هم ندارم!

فکر کنید یکی از زنان این جمع پریودش عقب افتاده و شک به حاملگی دارد.

فکر کنید این حرف را خیلی تابلو جلوی من نمی‌زنند.

فکر کنید هی صحبت این است که چند مدت ازش (از چی؟) گذشته و این که این خانم همین نیم ساعت پیش دل‌ش نمی‌دانم فلان میوه می‌خواست!

فکر کنید قرار نیست من از این صحبت‌ها چیزی سر در بیاورم.

فکر کنید بحث این می‌شود که به قول کتاب علوم دبستان چرا آزمایش نمی‌کنید.

فکر کنید این‌ها تصمیم می‌گیرند من یا یکی از دخترها یا من و او با هم برویم از داروخانه بی‌بی‌چک بخریم.

فکر کنید زن‌ها دو دسته شده‌اند و یک دسته‌شان هی ان‌شالا ماشالا می‌کنند و گروهی دیگر به رهبری پیرترین زن جمع می‌گوید بچه می‌خواهی چه کار!

فکر کنید چه جوری می‌شود که صحبت این می‌شود که جلوی این پسر این صحبت‌ها را نکنیم رویش باز می‌شود!

فکر کنید پیرترین زن جمع می‌گوید بی‌خیال! جوان‌ها الان همه‌چیز را می‌دانند.

فکر کنید همین زنی که شک به حاملگی‌اش هست می‌گوید پس چرا شوهر من تازه که ازدواج کردیم آمده بود به من گیر می‌داد که چرا امروز نماز نخواندی؟!

فکر کنید بعضی‌ها همچنان فکر می‌کنند من نمی‌دانم ماجرا چیست!

دیگر فکر نکنید بس است!!!!

 

پنجشنبه 20 تیر 1387

سال پیش لپ‌تاپ یکی از دوستان را داخل دانش‌گاه دزدیدند. چند وقت پیش دزدی را گرفته‌اند که احتمالا لپ‌تاپ این دوستمان هم از کارهای او بوده. این شخص توی دانش‌گاه‌ها گوشی موبایل و لپ‌تاپ و دوربین (از دانش‌جوهای هنر) می‌دزدیده و تخصص اصلی‌اش هم دانش‌گاه تهران بوده.


مقدمه را گفتم که وارد اصل بحث شوم.


۱. آدم‌ها از روی نیاز دزدی می‌کنند. نیاز را می‌توان از نیاز به زنده ماندن تا نیاز به گذراندن تعطیلات در هاوایی تعریف کرد!


۲. از نظر خیلی از ماها نیاز دزدی را توجیه نمی‌کند. یعنی در هر صورت دزدی کاری است غیراخلاقی و نادرست.


۳. خیلی که وضعیت دزد را برایمان بد توصیف کنند آخرش راضی می‌شویم تخفیفی بدهیم و دزدی را در صورتی که قضیه‌ی مرگ و زندگی باشد مجاز بدانیم.


۴. خطرات احتمالی پیش‌روی دزد خیلی در مورد اخلاقی بودن یا نبودن عمل‌ش تاثیری ندارد. مگر اینکه شجاعت دزد را برای دزدی‌های سنگین تحسین کنیم!


۵. همه‌‌‌ی ما دزدیم! هر روز از نرم‌افزارهای دزدی استفاده می‌کنیم. نیاز به‌شان داریم ولی نیازمان به هیچ وجه در حد مرگ و زندگی نیست. راست‌ش را بخواهید چون این دزدی ما خطرات احتمالی تقریبا برابر صفر هم دارد، ما ترسوترین و پست‌ترین دزدهای دنیا هستیم.


لطفاْ این توجیه مسخره را به کار نبرید که چون ما را تحریم کرده‌اند مجبوریم دزدی نرم‌افزار کنیم وگرنه اگر مایکروسافت حاضر به فروش نرم‌افزارهایش در کشور ما بود که ما می‌خریدم. این توجیه همان‌قدر مسخره است که پیشنهاد خرید ماشین همسایه‌تان را به او بدهید و چون او قبول نکرده (به هر دلیلی مثلا اینکه کلا با شما حال نمی‌کند!) ماشین‌ش را بدزدید!


پ.ن.


می‌خواهم سیستم‌م را از نرم‌افزارهای دزدی خالی کنم. چه نظر و ایده‌ای دارید؟ چون ویندوز قانونی دارم و از لینوکس هم بدم نمی‌آید، هر یک از این دو پلتفرم می‌تواند گزینه‌ای باشد.


پ.ن.2


منظور از همه‌ی ما، همه‌ی ما کسانی که از نرم‌افزارهای دزدی استفاده می‌کنیم. این را به خاطر تذکر دوستی اضافه کردم که البته خودشان می‌دانند هیچ‌گاه جسارت دزد خطاب کردنشان را ندارم.


سه شنبه 18 تیر 1387

ببینید: Inside the bachelors fridge!

http://funtasticus.com/20080707/inside-the-bachelors-fridge/

سه شنبه 18 تیر 1387
 
من آفرینش بشر را یک جور دیگری می‌بینم! فکر نمی‌کنم اینکه خدا بیاید آدم و حوا را به عنوان دو تا انسان از خاک بسازد، خیلی جالب باشد، مخصوصا که با شواهد علمی هم جور نیست! من ترجیح می‌دهم آفرینش انسان را نه در آفریدن دو نمونه (instance) از انسان بل که در آفریدن تعریف مفهوم انسان ببینم. بگذارید به زبان شی‌گرا توضیح بدهم. من و شما و آدم و حوا اشیایی (Object) از کلاس انسان هستیم، ساختن شی از کلاس کار شاقی نیست، همین الان‌ش هر جفت آدم مذکر و مونثی کمی بی‌احتیاطی کنند یک شی دیگر از کلاس انسان ایجاد کرده‌اند. آنچه مهم است تعریف کلاس انسان است! یا اصلا تعریف کلاس موجود زنده، جوری که خودش موقع اجرا تمام ماجرای تکامل را بتواند طی کند.

من خدا را کسی نمی‌بینم که با گل آدم و حوا را ساخت بعد پرتشان کرد وسط بهشت! من خدا را کسی می‌بینم که آفرینش‌اش همان نوشتن برنامه‌ی دنیا بوده، الان هم ما اجرا (Run) شده‌ی دنیا را می‌بینیم. من و شما هم آبجکت‌هایی هستیم که این وسط هی ایجاد می‌شوند و هی ریسایکل می‌شوند.


همین!

سه شنبه 18 تیر 1387

می‌گوید دوستم 3 سال است که ازدواج کرده ولی هنوز دختر است...

هنگ می‌کنم! خیلی ساده!

سه شنبه 18 تیر 1387
فیلم مصاحبه با صراف نماینده‌ی سابق مجلس را دیده‌اید؟ از دست ندهید و ببینید چه کسانی در این مملکت برای من و شما تصمیم گرفته‌اند.
سه شنبه 18 تیر 1387
این را ببینید: http://tabnak.ir/pages/?cid=13072
سه شنبه 11 تیر 1387

شبکه‌ی خبر تلویزیون یک برنامه‌ای پخش می‌کند که اسم‌ش را ندیدم ولی کل موضوع‌ش این است که فیلم‌های هالیوودی را با این دیدگاه بررسی می‌کند که برای منافع صهیونیسم ساخته شده‌اند. واقعیت‌ش همه‌مان می‌دانیم که این یهودی‌های امریکا از این کارها می‌کنند، بعضی فیلم‌ها را حمایت می‌کنند و بعضی‌هایشان را که به مذاق‌شان خوش نمی‌آید را هر جوری بتوانند چوب لای چرخ‌ش می‌گذارند. این که صدا و سیمای مملک ما هم یک چنین فیلم‌هایی را نقد کند اصلاً چیز تازه‌ای نیست.

پس چرا من این پست را می‌نویسم؟ راست‌ش را بخواهید دو قسمت این برنامه را از نصفه دیده‌ام. فکر می‌کنید فیلم‌هایی که بررسی کرده‌اند چه‌ها بوده‌اند؟

  • ملاقات والدین یا همان Meet the Parents
     
  • انیمیشن فرار مرغی یا همان Chicken Run

تعجب کردید؟ به قول مهرداد این‌ها توهم‌شان شده مثل روزهای آخر دایی‌جان ناپلئون!

سه شنبه 4 تیر 1387

در پاسخ به حامد قدوسی

CC: تمام وبلاگ‌نویس‌های اقتصادی

این که احمدی‌نژاد این حرف‌ها را از روی سادگی نمی‌زند و برنامه دارد را من و شما می‌دانیم، تمامی وبلاگ‌نویسان اقتصادی‌مان هم می‌دانند، (انتظار این است که بدانند!) ولی همه که نمی‌دانند. (منظورم از همه یعنی همه!) همه که نمی‌دانند برداشت از حساب ذخیره‌ی ارزی چه تبعاتی پشت سرش دارد، همه که نمی‌دانند این اهدافی که جناب رئیس جمهور دم از آن‌ها می‌زند از چه روش‌هایی به دست می‌آیند و از چه روش‌هایی به دست نمی‌آیند.

سادگی است اگر فکر کنیم نوشته‌های وبلاگی را تصمیم‌گیران مملکتی قرار است بخوانند و تغییر رویه دهند، حتی اگر بخوانند بدیهی است تغییری در روش‌شان نخواهند داشت، چه بسا این حرف‌ها را خیلی بهتر از خود ما بلدند.

آقای حامد خان، چای داغ و دیگر وبلاگ‌های اقتصادی باید(۱) هدف‌شان این باشد که افرادی که اقتصاد نمی‌دانند، اقتصاد نمی‌خوانند، نخوانده‌اند و نخواهند خواند بدانند چرا احمدی‌نژاد ها موفق‌اند. یک نگاهی به وبلاگ‌های معروف بیاندازید، هر سه-چهار پست یکی تقاضای دخالت بیشتر دولت را دارند در امری. هدف چای داغ باید این باشد که دیدگاه‌ها را عوض کند. (۲)

آقای قدوسی، الان از راننده‌ی تاکسی گرفته تا فلان آدم سیاسی می‌دانند سیاست‌های اقتصادی احمدی‌نژاد اشتباه است (نسبت به هدفی که هر کدام از این‌ها دارند) ولی نمی‌دانند چرا.

احمدی‌نژاد را ول کنید، دیدگاه‌ها را بچسبید، احمدی‌نژاد متعلق به تفکری است که به هیچ وجه از بین نرفته، تفکری که با این که از احمدی‌نژاد خسته است ولی دنبال یک احمدی‌نژاد دیگر می‌گردد که به او رای دهد.

امیدوارم با توجه به این که روان‌ترین و شاید پربیننده‌ترین وبلاگ اقتصادی را دارید، سعی در آگاهی دادن بیشتر نمایید. همه‌ی وبلاگ‌نویسان اقتصادی سعی‌مان (۳)  این باشد که خواننده‌هایمان خارج از حلقه‌ی محدود اقتصادیون باشد.

در هر صورت موفق باشی و به امید دیدار به همین زودی‌ها!

1.        البته می‌دانم که چای داغ متعلق است به حامد و هر چه دلش خواست آزاد است که بنویسد، این باید از آن‌هایی نیست که اجبار کند، از آن‌هایی است که تشویق کند!

2.        شرمنده لحن جمله عین اوامر حکومتی شد!

3.        این که خودم را قاطی وبلاگ‌نویسان اقتصادی کرده‌ام بیشتر تعارف است و این که جمله امری نباشد!!

یکشنبه 26 خرداد 1387

شاید بدانید که مملکت اسرائیل از لحاظ علم اقتصاد اوضاع‌ش خیلی خوب است.

احتمالاً تا الان فهمیده‌اید که بنده اقتصاد می‌خوانم.

مطمئناً می‌دانید الان فصل امتحانات است و ما جوانان غیور در راستای مشت محکم زدن به دهان استکبار جهانی به شدت در حال درس خواندن هستیم.

هفته‌ی پیش که می‌خواستم برای خرد بخوانم رفتم کتاب‌خانه‌ی شبانه‌روزی که تا شاید 2-3 نصف شب درس بخوانم، ساعت یک که شد مسئول کتابخانه آمد که جمع کنید بساط‌تان را! من تازه یک ساعت نشده بود شروع کرده بودم!

شب قبل از امتحان رفته بودم خواب‌گاه پیش مرتضی، تمرین‌ها را برای امتحان مرور کنیم. داشتم یک بخش از جزوه را می‌خواندم که برق رفت، مرتضی هم پایین بود. تنها توی تاریکی مطلق ماندم!

من دست عوامل استکبار جهانی و صهیونیست بین‌الملل را در تمامی این ماجراها می‌بینم. صهیونیست بین‌الملل نمی‌خواهد ما اقتصاد یاد بگیریم، ولی کور خوانده‌اند! عمراً بتوانند به اهداف شوم‌شان برسند!

امتحان خرد که خوب بود و این شیطنت‌ها نتوانست این‌ها را به هدف‌شان برساند.

الان هم که کتاب‌خانه بودم باز برق رفت، این دفعه می‌خواهند کلان را یاد نگیریم! ولی باز هم کور خوانده‌اند مگر ما می‌گذاریم این صهیونیست‌ها به اهداف‌شان برسند؟!

جمعه 24 خرداد 1387

بعضی‌ها اظهار نمی‌کنن ولی باور دارن ارزش آدم به خوش‌گلی/خوش‌تیپی/خوش‌هیکلی آدم هست!

بعضی‌ها می‌گن فقط پول!

بعضی‌ها می‌گن ارزش آدم به خوش‌اخلاقی‌شه.

مذهبی‌هاش می‌گن به تقواست.

بعضی‌های دیگه می‌گن ارزش آدم به تعداد کتاب‌هایی هست که خونده، لژنشین‌های ته کلاس اضافه می‌کنن: «البته غیردرسی»!

من می‌گم ارزش انسان به لیبرالیست بودنشه!

جمعه 24 خرداد 1387

سربازی‌اش را رفته. درس می‌خواند و رشته‌آش هم خوب است از این جهت که می‌تواند خوب کار پیدا کند. کار بکند پدر و مادرش آستین‌ها را احتمالاً بالا می‌زنند.

می‌گوید آدمی را می‌شناسد که هفته‌ای یک بار میزی از رستوران را با میزهای اطراف رزرو می‌کند تا زن‌ش را بیاورد برای شام بیرون!

می‌گوید خیلی دیده افرادی را که می‌گویند «آرواد ساخلاماق = زن‌داری» را باید از من یاد بگیری!

می‌گوید من نمی‌خواهم زن نگه دارم، چرا باید زندگی‌ات جوری باشد که زن‌ت را مجبور باشی نگه داری (ساخلیه‌سن). مگر زن‌ت قرار است فرار کند که می‌خواهی نگه‌ش داری؟

می‌گوید من ترجیح می‌دهم تنها باشم به این‌که زن‌م را موقع رستوران رفتن بدهم میزهای کناری را خالی نگه دارند.

می‌گوید من نمی‌خواهم زن بگیرم (آرواد آلام). مگر اتومبیل است که بخواهی بگیری=بخری (آلاسان)؟ می‌گویم نمی‌خواهی ازدواج کنی؟ می‌گوید می‌خواهم ازدواج کنم ولی نمی‌خواهم زن بگیرم.

 

 

روایت است که: «...دختره یک خواستگاری داشته، تا حد عقدکنان پیش رفته‌اند ولی سر خرید به توافق نرسیده‌اند و به هم خورد».

یادم می‌افتد پارسال می‌خواستم یک گوشی جدید سونی‌اریکسون بخرم، قیمت‌ها را که چک کردم دیدم با این‌که به بودجه‌ام می‌خورد ولی نمی‌صرفد، یک جورهایی من و سونی‌اریکسون سر قیمت به توافق نرسیدیم و به هم خورد

پنجشنبه 23 خرداد 1387

بعضی دوستان‌مان اعتقاد دارند تحقیقی را که برای فلان درس انجام داده‌اند چون موضوع مهمی است و غیره و غیره نمی‌توان در ۲۰ دقیقه ارائه داد.

این فایل کل کشور ایران را در ۲۰ صفحه خلاصه کرده، ببینید و یاد بگیرید! عنوان‌ش هم این است:

Library of Congress – Federal Research Division: Country Profile: Iran, May 2008

پنجشنبه 23 خرداد 1387

اول «خودکفایی، واژه‌ای منسوخ» را از سایت رستاک بخوانید!

نگاه اقتصادی که به ماجرا داشته باشیم، می‌بینیم کل ماجرای خودکفایی اشتباه است. یعنی مسئولان دارند یک خطای بزرگ بر اساس ناآگاهی مرتکب می‌شوند.

ولی به نظر من کمی هم باید غیراقتصادی به قضیه نگاه کنیم! تولید خودروی ملی افتخار ملی است و غیره سرپوش است برای یک تصمیم سیاسی. هیچ کسی اشتباه نمی‌کند، فقط مساله این است که یک حرف اشتباه را بهانه قرار می‌دهند!

سیاست مملکت ما این است که دشمن بمانیم با کل دنیا^ برای اجرای این سیاست است که مجبوریم انرژی هسته‌ای داشته باشیم (مملکتی که نفت دارد، انرژی هسته‌ای می‌خواهد چه کار!) برای اجرای این سیاست است که می‌خواهیم گندم همه‌اش را خودمان تولید کنیم هرچند دیگر جو نکاریم!

اینجا امریکا نیست که اقتصاد سیاست را تعیین کند. اینجا ایران است که سیاست اقتصاد را تعیین می‌کند.

^ ای آن‌هایی که انقلاب کردید، مگر همین را نمی‌خواستید؟